|
من دلتنگم ...
می گویند بهار می آید و من .... هرشب به امید دیدن شکوفه چشم می بندم ... ونقش چشمان تو هر صبح از فاصله ی دور به من لبخند می زند ....... من دلتنگم و امشب دوباره فنجان پشت فنجان خالی می شود و فالگیر پیر را دعوت می کنم تا فال امشبم نقش چشمان زیبای تو شود.. .... من دلتنگم و تو را آرزو می کنم و تو از پشت دیوار های فاصله دستانم را می گیری و نمنکای دستانت، گونه هایم را تر می کند .... من دلتنگم و عقربه روی ساعت می کوبد دنگ ... دنگ ... دنگ ... و دلم هوس قدم زدن می کند و مادرم می گوید، تو پسر نجیبی هستی و من آرزوی قدم زدنم را پای دیوار پسر بودن دفن می کنم تا مبادا دل مادرم بشکند .... من دلتنگم وتو نوازشم می کنی و می گویی موسم شادمانی نزدیک است و من می گویم دوباره بگو دوباره و دوباره تا من در لا به لای کلماتت محو شوم .... و من دلتنگم وبگذار کسی نداند که دلم هوای تو را کرده که دلم هوای خندیدنت را کرده که دلم هوای چشمان میشی ات را کرده که دلم هوای ..... بودنت را کرده نکند مرا به شهر فراموش شدگان ببری، که دل کوچک تنهایی من می میرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:5 توسط IMI & ELI |
|
|
صفحه اصلی تماس با من آرشيو |
| *imi&eli* |
اشکی که بی صداست
پشتی که بی پناه است دستی که بسته است پایی که خسته است حرفی که صادق است شرمی که آشناست دل را که عاشق است دارایی من است ارزانی شماست دوستت دارم دوستت دارم . . . الهه جونم |
| نوشته هاي پيشين |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
|
|
RSS
| |